«هالیوود»: روایتی از تاریخی ساختگی با چاشنی واقعیت

 «هالیوود»: روایتی از تاریخی ساختگی با چاشنی واقعیت
تبلیغات دیجی کول

رایان مورفی به تازگی با سریال جدید خود، هالیوود، مورد توجه قرار گرفته است. او در داستان این سریال از شخصیت‌های واقعی استفاده کرده تا یک تاریخچه‌ی جدید و ساختگی از هالیوود دهه ۴۰ میلادی نشان دهد.

پتی لوپن

«بذار حدس بزنم؛ اومدی این‌جا که یه ستاره بشی.»

این دیالوگ پتی لوپن است؛ درحالیکه گیلاسی به دست و لبخندی کمرنگ به لب دارد.

این‌جا هالیوود است، جایی که آرزوها شکل می‌گیرند، کپی می‌شوند، شکست می‌خورند و لاجرم تغییر پیدا می‌کنند.

 لوپن در این سریال کوتاه هفت قسمتی که به تازگی توسط نتفلیکس ساخته و پخش شده، در نقش زنی به نام آویس امبرگ ظاهر شده، بازیگر سابقی که با مدیر کمپانی ایس استودیوز ازدواج کرده است. این کمپانی با وجود تخیلی بودنش، به نظر همان پارامونت پیکچرز می‌رسد، شباهت ریزی هم به مترو گلدوین مایر دارد و بیشتر از هر محصولی در دوران طلایی هالیوود به فیلم‌های جنجال‌برانگیز چراغ سبز نشان می‌دهد. سریال هالیوود که وقایع آن در دهه ۴۰ میلادی اتفاق می‌افتند، افول قدرت استودیوها را در کنار ترکیبی از تاریخ و خیال‌پردازی امیدوارانه به تصویر می‌کشد.

رایان مورفی

رایان مورفی، خالق اثر، کودکی‌اش را در کنار مادربزرگش به تماشای فیلم‌های قدیمی هالیوودی گذراند و از همان دوران به سه ستاره‌ی قدیمی دلبستگی پیدا کرد: آنا می ونگ، هتی مک‌ دانیل و راک هادسن. به نظر مورفی هر سه بازیگر توسط سیستم استودیویی کنترل‌گر و نابرابر هالیوود و شرایط تبعیض‌آمیز در آن برهه، محدود و سرکوب شدند و به جایگاه واقعی خود نرسیدند.

او هفته‌ی پیش در مصاحبه‌ای تلفنی با نیویورک تایمز گفت: «من به ایده‌ی ظرفیت‌های بالقوه‌ای که به ثمر نرسیده‌اند علاقمند شده بودم. شاید کمی برای خودم نگران بودم. اینکه نکند هرگز تبدیل به کسی که قرار است باشم نشوم به خاطر آن‌چه الان هستم؟»

مورفی پس از به پایان رساندن اولین فصل از سریال خصومت که داستان آن در دهه ۶۰ و هالیوود می‌گذشت، به فکر ساخت یک سریال واقعی‌تر درباره‌ی قربانیان سیستم استودیوها افتاد، اما درنهایت حس کرد افکارش خیلی افسرده‌کننده و پاره‌پاره هستند.

پس از آن شروع کرد به فکر کردن و دیالوگ‌های متفاوتی را در نظر گرفت. مورفی تصور کرد اگر با رنگین‌پوستان نیز به تناسب استعداد و توانایی‌شان برخورد شده بود و نقش‌های درخور و مناسب به آن‌ها داده می‌شد، چه اتفاقی می‌افتاد. اگر صنعت سینما اجازه می‌داد افراد با هویت‌ها و یا گرایش‌های جنسی متفاوت، با آزادی کامل سبک زندگی خود را در کنار کارشان داشته باشند چه پیش می‌آمد. در آن صورت چه پایان خوشی در انتظار همه بود، مگر نه؟

هالیوود که مورفی آن را با همراهی ایان برنان خلق کرد، واقعیت‌ها را با آن‌چه ممکن بود بشود ترکیب می‌کند. شخصیت‌های واقعی مانند هادسن (با بازی جک پیکینگ)، ونگ (با بازی میشل کروزیک) و نیز مک دانیل (با بازی کویین لطیفه) دوشادوش شخصیت‌های داستانی مانند جک (با بازی دیوید کورنزوت)، پسر جوانی که می‌خواهد یک بازیگر معروف بشود، و ریموند (با بازی دارن کرایسیس) یک کارگردان دورگه که خود را سفیدپوست جا می‌زند، داستان را پیش می‌برند.

بخش‌های دیگر این سریال نیز واقعیت‌ها و قصه‌ها را در هم می‌آمیزند. شخصیت‌پردازی آویس که لوپن نقشش را بازی می‌کند، از شخصیت واقعی آیرین سلزنیک، همسر دیوید او سلزنیک الهام گرفته شده است. شخصیت دیک با بازی جو مانتلو نیز تا حدودی از اروینگ تالبرگ، این تهیه‌کننده‌ی نابغه تاثیر گرفته است.

در ادامه برای آن‌که بتوانید به طور کامل تاریخ را از خیال و قصه باز شناسید، به معرفی بخشی از شخصیت‌های واقعی این سریال پرداخته‌ایم:

راک هادسن در هالیوود

راک هادسن

او بازیگری است که بعدها در دهه ۵۰ یکی از چهره‌های معروف جنبش شورانگیز بیف‌کیک شد، جنبشی که سردمدار آن هنری ویلسون، استعدادیاب معروف و نه چندان خوش‌نام هالیوودی بود و هنرمندان و بازیگران اندام ورزیده و عضلانی خود را در عکس‌های مجلات مختلف به نمایش درمی‌آوردند و قدری با کار مدلینگ تفاوت داشت. نام واقعی او روی هارولد شرر جونیور بود و در اواخر دهه ۴۰ برای ستاره شدن به هالیوود آمد.

پیکینگ که برای بازی در این نقش، به ناچار زیر گریم سنگینی رفته است، می‌گوید: «راک هادسن خودش خوب می‌دانست چه قیافه‌ای دارد. او ساعت‌ها خارج از درهای استودیوها در لباس کارش می‌ایستاد تا بالاخره یک آدم بانفوذ ببیندش.» هادسون قبل از آمدن به هالیوود، یک متخصص فنی هواپیماهای نیروی دریایی آمریکا بود.

او در سال ۱۹۴۷ عکسی از خودش برای دفتر هنری ویلسون فرستاد و ویلسون تصمیم گرفت با او کار کند و برای شروع، نام راک هادسن رو برایش انتخاب کرد. این اسم و فامیل از ادغام صخره جبل‌الطارق (Rock of Gibraltar) و رودخانه‌ی هادسن در ایالت نیویورک ایجاد شده بود.

هادسن توانست در فیلم‌های وسترن و ملودرام و نیز فیلم‌های ماجراجویی بازی کند و برای بازی‌اش در فیلم غول در سال ۱۹۵۶ نامزد دریافت جایزه اسکار شد. در سال ۱۹۵۹ با بازی مقابل دوریس دی در فیلم حرف‌های خودمانی (Pillow Talk)، نشان داد در نقش‌آفرینی برای فیلم‌های کمدی نیز تواناست. استیو کوهان، تاریخ‌نگار سینما و نویسنده در مورد بازی‌اش در آن فیلم گفته است: «هادسن مردانگی جذاب اما بی‌خطری را به نمایش گذاشته است.»

ویلسون تلاش‌های نشریات برای همجنس‌گرا نشان دادن هادسن را خنثی کرد و او بعدها با منشی ویلسون، فیلیس گیتس، ازدواج کرد، ازدواجی که به عقیده‌ی خبرنگاران و روزنامه‌نگاران برای پوشاندن گرایش‌های جنسی و واقعیت خود بود. (گیتس در مصاحبه‌ای با یک زندگی‌نامه‌نگار این اتهامات را رد کرد و گفت: «ما واقعا عاشق هم بودیم.») در سال ۱۹۵۸، مدیربرنامه‌های او اعلام کرد که هادسن ایدز دارد و دو سال بعد، او یکی از نخستین سلبریتی‌هایی بود که به این دلیل فوت کرد.

هنری ویلسون

هنری ویلسون

او یک استعدادیاب و ستاره‌ساز بود که بی‌اخلاقی‌های فراوانی داشت و از دیگران سوءاستفاده‎های بسیار می‌کرد. ویلسون سلیقه‌ی خاصی در جذب استعدادهای تنومند اما شکل‌نگرفته و به بار ننشسته داشت. او بازیگرانی هم‌چون راک هادسن، تب هانتر، تروی دوناهو و هم‌چنین ناتالی وود و لانا ترنر را از آب و گل درآورد و به دنیای هالیوود معرفی کرد.

جیم پارسونز که با نقش شلدون کوپر در سریال کمدی بیگ‌بنگ تئوری در ذهن اکثر ما خود را ثبت کرده است، توانسته تصویر خوبی از هنری ویلسون به ما بدهد. او می‌گوید: «ویلسون برای مدتی کاملا فهمیده بود باید چه کند و چطور مردان تماماً آمریکایی سردرگم را در پروژه‌های فیلمسازی مختلف جا دهد. البته این مسئله به هیچ عنوان توجیهی برا رفتار زشت و پست‌فطرتانه‌ی او نیست.»

او به روش‌های مختلف جنسی و روحی روانی، بازیگرانش را مورد سوءاستفاده و آزار و اذیت قرار می‌داد و همیشه از زیر کارهایش در می‌رفت. مورفی در این باره می‌گوید: « ویلسون در کنار هاروی واینستین به عنوان دو تن از هیولاهای این حرفه در تمام دوران و اعصار شناخته شده اند.» در نهایت تمام مشتریان او، ترکش کردند به طوری‌که ویلسون در هنگام مرگش کاملا فقیر و تنها بود.

آنا می ونگ

آنا می ونگ

اولین ستاره‌ی آسیایی-آمریکایی هالیوود، ونگ، یک چینی-آمریکایی نسل سومی بود که در لس آنجلس بزرگ شد. پدر و مادرش صاحب یک رختشوی‌خانه بودند. او در نهایت در چند فیلم هالیوودی بازی کرد.

امیلی کارمن، استاد دانشگاه رشته سینما در دانشگاه چپمن کالیفرنیا، درباره ونگ می‌گوید: « اون شخصیت خیره‌کننده‌ای داشت. حضورش توجه‌ها را به خود جلب می‌کرد و زیبایی و جذابیت‌اش باعث می‌شد تمام نگاه‌ها به سمت‌‍اش برگردد.»

ونگ زن شیک‌پوشی بود که رسانه‌ها نیز عاشق‌اش بودند. اما با این وجود، نقش‌های مهمی به او نمی‌دادند. البته فیلم‌های درجه ب‌ای که بعدها در آن‌ها بازی کرد استثنا هستند. معمولا نقش‌هایی که ونگ بازی می‌کرد عجیب و غریب بودند و ویژگی‌های پررنگی از نژاد آسیایی داشتند. میشل کروزیک در نقش ونگ، جایی از سریال می‌گوید: «آن‌ها یک قهرمان زن را که شبیه ما باشد نمی‌خواهند.»

در سال ۱۹۳۷، در حین پیش‌تولید فیلم خاک خوب که بر اساس رمانی به همین نام اثر پرل اس باک، برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۳۸، ساخته شد، به نظر می‌رسید بهترین گزینه برای قهرمان فیلم یعنی او-لن، ونگ باشد. اما قوانین حاکم بر سینما اجازه‌ی نمایش صحنه‌های عاشقانه بین یک سفیدپوست و یک رنگین‌پوست یا دورگه را نمی‌دادند و از آن‌جایی که قرار بود پل مونی، یک مرد سفیدپوست در نقش شوهر او-لن ظاهر شود، نقش اصلی فیلم در نهایت به لوئیز راینر بازیگر آلمانی‌تبار هالیوود رسید. راینر برای نقش‌آفرینی در این فیلم صورتش را زرد کرده بود تا بتواند به عنوان یه زن چینی باورپذیر باشد و درنهایت به جایزه‌ی اسکار رسید.

ونگ که بابت تمام این تبعیض‌ها افسردگی شدید گرفته بود، در نهایت به الکل اعتیاد پیدا کرد و در سال ۱۹۶۱ در سن ۵۶ سالگی در اثر سکته‌ی قلبی جان باخت. کروزیک در این باره می‌گوید: «تنهایی او هنگام مرگ‌اش واقعا مرا متاثر کرد.»

هتی مک دانیل

هتی مک دانیل

او اولین رنگین‌پوست تاریخ بوده که برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شده است. والدین‌اش قبلا برده بوده‌اند. فعالیت‌های نمایشی‌اش را در کنار خواهران و برادرانش با تئاتر وودویل آغاز کرد. پس از این‌که در اوایل دهه ۳۰ برای زندگی به لس‌آنجلس آمد، به سرعت مشغول بازی کردن در فیلم‌های مختلف در نقش خدمتکار شد.

کارمن درباره‌ی او می‌گوید: «مک دانیل واقعا صحنه را از دست دیگران می‌دزدید. او می‌دانست که چطور باید از این قضیه به نفع خودش استفاده کند.»

روحیه‌ی جنگنده‌ی مک دانیل باعث شد درنهایت نقش مامی را در فیلم بر باد رفته از آن خود کند. روزی که قرار بود برای این نقش از او تست بگیرند، با لباس‌های واقعی یک خدمتکار در صحنه حاضر شد تا نشان دهد چقدر بر کارش مسلط است. درنهایت او برای این فیلم برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شد. البته برگزارکنندگان مراسم اجازه ندادند که او کنار بقیه بنشیند و آن شب به میز جداگانه‌ای هدایت شد. مک دانیل بعد از گرفتن اسکار، تصور می‌کرد ظرفیت‌های بازیگری‌اش برای همه آشکار شده و پس از آن نقش‌های مهم‌تر و متفاوتی بازی خواهد کرد، اما افسوس که هالیوود او را فقط در نقش یک خدمتکار می‌دید.

کویین لطیفه در سریال هالیوود

 بعدها در دوران بازیگری‌اش، چند کنش‌گر آفریقایی-آمریکایی از مک دانیل بابت پذیرش این‌ حجم از تبعیض و نقش‌های سرکوب‌شده و سطح پایین انتقاد کردند. او در پاسخ گفت: «ترجیح می‌دهم نقش یک خدمتکار را بازی کنم و هفته‌ای ۷۰۰ دلار دستمزد بگیرم تا این‌که واقعا خدمتکار باشم و دستمزدم هفته‌ای ۷ دلار باشد.»

کویین لطیفه که در سریال هالیوود به خوبی توانسته جای مک دانیل ایفای نقش کند، می‌گوید: «بالاخره یک زن باید خرج زندگی‌اش را درآورد، اما حیف از استعداد و توانایی‌اش. او واقعا خارق‌العاده بود. می‌توانست آواز بخواند، برقصد، نقش بازی کند. او واقعا باهوش بود و بسیار شوخ‌طبع. می‌دانست چه وقتی چه چیزی بگوید. بی‌نظیر بود.»

استودیو هالیوود

در پایان اضافه می‌کنم چیزی که بیش از هرنکته‌ای هالیوود را برجسته می‌کند، بازنمایی پر ظرافت و جزئی‌نگرانه‌ی تاثیر شور خلاقانه و نیز استعدادهای کسانی است که هالیوود فراموششان کرده است. مورفی از یک چیز خیالش جمع است؛ در نهایت اکثر ما از خودمان می‌پرسیم که آیا اگر سیستم استودیویی تفاوت‌ها را محترم شمرده بود و رویکردی چنین تبعیض‌آمیز نداشت، احتمالا مدت طولانی‌تری به بقای خود ادامه می‌داد یا خیر.

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *